یک روز کاری همراه با پدر
چند روز پیش یه کم مریض و بی حال بودم ظهر که بابایی اومد خونه ناهار خوردیم و شما هم هی میخواستی با من بازی کنی منم که اصلا حالم خوب نبود بابایی جور من و کشید و وقتی هم که میخواست بره سر کار شما رو با خودش برد هر چند خیلی کار داشت ولی به خاطر مامانی این کار و کرد دستش درد نکنه خیلی دوسش دارم
منم استراحت کردم
عصر که با بابا برگشتی انقدر خسته شده بودی و شیطونی کرده بودی که توی ماشین
خوابت برده بود و بابا همینجوری بغلت کرد و آوردت توی خونه,شما هم تا2ساعت بعدش خواب بودی.



این یکی عکسم یه روز انقدر بازی و بدو بدو کردی که خودت اینجوری خوابت برد

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یک روز کاری همراه با پدر 



